خرید بک لینک
 غرق در افکار و غوطه ور در خیالات، پشت لپ تابم نشسته ام. دست چپم را به یاری سرم فرا خوانده ام تا ستونی باشه. مبادا تاب و تحمل سنگینی افکاردرونش را نداشته باشه و فرو بریزه. طی الارض افکارم  مرا را به 5_6 سال پیش میکشونه،زمانی که خیلی دوران خوبی برام بود. یه چندروزیه بجوری یاد حاج رضا یکی از دوستای قدیمی افتادم. یادش بخیر چقدر اذیتش میکردم،اذیتم میکرد.گاهی وقتا واقعا تو کل کل باهاش کم می آوردم اینجور وقتا واقعا حرص میخوردم و میخواستم هرجوری که هست تلافی کنم. وقتی میخواست از این شهر بره از هم دلخور بودیم بخاطر یه دوست مشترک یکی که خیــــــــــــــــــــــــــلی برام عزیز بود و هست،وقتی واسه خداحافظی تماس گرفت و خواست ببینیم همدیگرو گفتم دیگه هیچوقت نمیخوام ببینمش و مطمئنم که همینطوره هرچند دوست خوبی بود برای هر دومون ،خیلی چیزا بهم یاد داد و خیلی راه ها رو برام باز کرد ولی در مورد اون دوست مشترکــــــــــــ باهام صادق نبود. و این موضوع تا امروزم نتونست رفتارش و برام توجیه کنه... کاش اونروز اونجوری نمیشد...کاش زبون نگه میداشت و اون حرفا رو نمیزد...کاش حداقل با یکیمون روراست بود.   + دنیا پر است از انسان هایی با ظاهر زیبا، که هر روز لباسی نو بر تن می کنند ... ولی نزدیکشان که می شوی، بوی کهنگی اندیشه هایشان آزارت می دهد ... !    + لعنت به واقعیتهایی که آدمها رو از هم دور میکنه... + لعنت به غروری که.... چـــــــــــــــــــــــــــی بگم :(( خـــــــــــــــــــــدایا شکرت

برچسب: نویسنده: مهراد فدایی تاريخ: دوشنبه 25 بهمن 1400 ساعت: 5:18

هنوز روی خیلی چیزها تاکید دارم.هنوز اصرار دارم کتابی رو که خریدم حتی اگه قصه اش جذبم نکنه تا به آخر بخونمش حتی با شکنجه ی زیاد.هنوز اصرار دارم تا وقتی خوندن همه ی کتابایی که خریدم تموم نشدن کتاب تازه ای نخرم، هنوز هم از خیابون های شلوغ بیزارم و هیچ وقت چای رو با قند نمی خورم. هنوز هم مثل بچگیا دوست دارم کتابامو افقی بچینم تا بیشتر به نظر بیان.هنوز هم هنوز هم نمی تونم از آبخوری های پارک آب بخورم. هنوز هم یاد نگرفتم چطوری خیلی بی عیبُ نقص سوت بزنم، هنوز هم  مثل بچگیا همچین که یه خورده هوا سرد می شه لباس زمستونیامو زود از چمدون در میارم،  هنوز هم نمی تونم شال گردن رو اونقدر خوب بپیچم دور دماغُ دهنم که هم بتونم خوب حرف بزنم هم خوب نفس بکشم،هیچ وقت هم یاد نگرفتم اون رو کراواتی ببندم دور گردنم. هنوز هم زمستونا از هیچی به اندازه ی شال گردن پیچیدن  و دستکش  بدم میاد. هنوز هم خاطرات بعضی کوچه ها،بعضی خیابان ها و بعضی آدمها حالم رو خوب میکنه ، هنوز هم هیچ وقت  دستمو خوب لاک نمی زنم.هنوز هم دلم می خواد با تمام پول های توی جیبم کتاب بخرم. هنوز هم ترس ها،نگرانی ها و سوال های ذهنم رو می نویسم و عاشق بارونم . هنوز  هم از همه ی منشی های دکترها بدم می آد و از رفتن به بانک ها بیزارم. هنوز هم مثل بچگی ها دلم می خواد هر بار که قدم برمی دارم هر پایم را روی یک سنگفرش بذارم .هنوز هم  برام معمای خیلی چیزها حل نشده مثل جریان برق در سیم ها. هنوز هم لواشکـــــــــــــــــ و به همه خوردنی ها ترجیح میدم هنوز هم آدما رو زود می بخشم هنوز هم شبای بارونی سجاده ام زیر آسمون پهن میشه... هنوز  هم گاهی مثل بچگی ها فکر می کنم شاید یک روز آسمان بیفتد روی پشت بام ما و من باید

برچسب: نویسنده: مهراد فدایی تاريخ: دوشنبه 25 بهمن 1400 ساعت: 5:18

صفحه بندی